شریفه خانم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

شریفه خانم سالهاست مستاجر ذهن من است. اوایل ِاجاره نشینی کرایه می داد. چند سالی است صمیمی شده و قید حساب کتاب را زده. او توی ذهنم تزریقات دارد، انرژی مثبت تزریق می کند. سالهاست او را با روپوش سفید تمیزی می بینم انگار هر روز آن را می شوید، برق می زند از تمیزی. من را که می بیند سرنگش را بالا می آورد و به ته آن فشار مختصری می دهد، طوری که چند قطره از سر سرنگ بیرون می پاشد، بعد سرنگش را فرو می کند، آنقدر سریع این کار را انجام می دهد که نمی فهمم کی و کجا این کار را کرده. او به هر فکر خوبی که توی ذهنم می آید انرژی تزریق می کند. روی در اتاقش تابلو دارد نوشته «انرژی مثبت»، تابلویی هم نصب کرده روی دیوار اتاقش، با خط خوش نوشته « انرژی منفی مانع کسب است». او همیشه آماده است، سرنگ به دست ایستاده، کافیست چیزی به ذهنم برسد، او سرنگش را فرو می کند، به هر فکری که توی سرم می آید دو سی سی انرژی خوب تزریق می کند.
خرداد ماه امسال، شانزدهم ماه بود، با ناشر دو کوچه بالاتر قرارداد بستم، کارهای اولیه که تمام شد پرسیدم:«معمولا چقدر طول می کشد مجوز کتاب از ارشاد صادر شود؟» عجله داشتم دلم می خواست هر چه زودتر کار تمام شود. راستش همیشه گفتم داستان مثل غذاست،سر وقت روی سفره نیاید از دهان می افتد. ناشر جواب داد:« دو ماه...» گفت :«اگر بعد از دو ماه جواب ندادند ما پیگیری می کنیم.» من فکر کردم کاش یک ماهه کار تمام شود. شریفه خانم همان لحظه سرنگش را فرو کرد.دقیقا ماه بعد خبر دادند مجوز کتاب برای چاپ صادر شده، تیرماه بود، شانزدهم ماه. نه یک روز این ور، نه یک روز آن ور، دقیقا یک ماه. نوشتم توی تقویمم یادم نرود خاطره اش. ورق زدم یک ماه رفتم جلو، حساب کردم جلوی آن روز نوشتم « دو کوچه بالاتر به دنیا خواهد آمد.» شریفه خانم لبخند شیرین زد و سرنگش را بالا گرفت و به سر سوزن چند ضربه زد. نفهمیدم تزریق کرد یا نه، آنقدر خوب آمپول می زند نه درد دارد نه کبودی، استاد این کار است. ماه بعد خبر دادند دو کوچه بالاتر به دنیا آمد. نه حالا دقیقا همان روز، حول و حوش اش، چند روز دیرتر، خودش می گوید:« آن روز ناخوش بوده.» می گوید:« سن و سالی ازش گذشته گاهی خسته می شود، باید با او مدارا کنم.» من لبخند می زنم که :«جانت سلامت! چند روز این ور و آن ور توفیر نمی کند، بودنت مهم است و وجودت غنیمت...»
من و شریفه خانم رفته بودیم رونمایی کتاب دوست عزیزی، همان روز خبر داد کتابش به چاپ دوم رسیده، در گوش شریفه خانم گفتم: «کاش برای ما هم همین اتفاق بیفتد.» شریفه خانم نه گذاشت و نه برداشت، حرفم هنوز تمام نشده بود، سرنگش را فرو کرد.گفتم: «دیگر زیادی خوش بینی، خوش خیالی خواهر!. ..»پوزخند زدم: « پیاده شو با هم برویم.» پنبه الکلش را جای تزریق مالید و گفت: «صبر داشته باش دختر،صبر داشته باش...»روز رونمایی، کتاب رفت چاپ دوم!شریفه خانم کارش را خوب بلد است، کوتاه نمی آید، من نمی فهمم کی سرنگش را بیرون می آورد، چطور تزریق می کند، هیچوقت هم نپرسیدم، به خودم می گویم کارش را بلد است، بگذار کارش را بکند. سوال پیچش نکن. خسته می شود. 
شما که غریبه نیستید، شریفه خانم چند روز است حرف نمی زند، ساکت است، مدام راه می رود از این ور ذهنم به آن ور. سرنگ هم توی دستش است، فکرم را خوانده می داند دارم به فیلم شدن کتابم فکر می کنم.

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 22:01
برچسب‌ها :